دوست دارم

 

دوستت دارم

تا شقایق هست زندگی باید کرد ...تویی رئیس خوشکلا...منم رئیس عاشقا 

دوستت دارم

 

 

به جنگل های بهاری و به مستی

 

به آن عهدی که با قلبم بستی

 

 

بدان ای نازنين تا زنده هستم

 

تو را دوست دارم و می پرستم

 

پس

 

دوستت دارم

 

نه برای آنچه که هستی

 

 بلکه برای آنچه که هستم

 

وهنگامی که با توام

 

دوستت دارم

 

نه تنها برای آنچه که از خود ساخته ای

 

بلکه برای آنچه که از من می سازی

 

دوستت دارم

 

چون به هيچ تماسی , کلامی و يا اشاراتی

 

به اين کار توانا نگشته ای

 

چون خود بوده ای

 

شايد دوست داشتن در نهايت

 

 همين معنا باشد

زنده به گور

زنده به گور

زنده به گور

 

خلوتی می خواهم
قلمی از گل یاس
دفتری جنس بلور
بنویسم از عشق
بسرایم از نور

 ***
روی خط های نسیم
دو قدم راه روم
بکشم شکل تورا
و به دستت انگور

 ***
یادم افتاد شبی
رفته بودیم ته باغ
تو به من می گفتی
بنویس
چشم شیطان شده کور

 ***
من نوشتم برکاج
که پرم از تو و عشق
دوستت خواهم داشت
تا سراشیبی گور

 ***
تو به من خندیدی
و به آینده ی در راه
 نه چندان هم دور

 ***
عشق رادار زدند
سر هر کوچه صبح
باز هم جار زدند

 ***
دلتان زنده به گور
دلتان زنده به گور

سکوت عشق

سکوت عشق

در كوچه باغهاي خلوت خود قدم زنان به صداي

پاي سايه خود گوش مي دهم

كه آرام در ميان برگهاي فرو افتاده از اوج خلوت

نواي دلم را دنبال مي كند....

وبلبلان سرمست از بوي باران آواز تو را مي خوانند

اي زيبايي...

اي قصيدي دل...اي قشنگ ترين آواز من

به شكوهت سوگند كه ديوانگانت صداي سكوتت را هم مي شنوند...

مهربان

سلام مهربان من !... خوبي؟.....شادي؟.....چه خبر؟..... هنوز هم دم غروب نگاهت به آسمان هست يا نه؟.... هنوز هم شاملو ميخواني؟....فروغ را ورق ميزني؟....اشعارم را زمزمه ميكني؟.....يا شايد ... هنوز زمزمه هاي " سلالم / خداحافظ " تو در گوشم زمزمه ميكند كه : ( حرمت نگه دار دلم.... گلم ....كه اين اشكها خونبهاي عمر رفته من است ...ميراث من نه به قيد قرعه ...نه به حكم عرف ...سند زده ام همه را يكجا به حرمت چشمانت ...به نام تو......) و تو چه عاشقانه برايم ميخواندي.....يادت هست؟؟... خوبي مهربا ن

 

برای هزارمين بار پرسيد: تا حالا شده من دلتو بشکنم؟ منم برای هزارمين بار به دروغ گفتم: نه هيچ وقت......... تا مبادا دلش بشکنه

قصاص

قصاص

روزي آسماني بود پر از غوغاي عشق...

پر از آواز دل....

روزي بود پر از موج...شاد و پر خروش

 پر از خنده هاي ناب در لانه قناريان

روزي بود سرمست از برق نگاهت...

 رقصان با آواز نفسهايت..

 اماامروز من خاموش است ودر حسرت نسيمي از ديار تو

كه درآغوشم بگيرد..

فاصله اي تاريك نگاهم را در برگرفته...

فاصله اي كه خزان را به مهماني اين ميكده آورده...

بنگر به سيماي خسته از ديروزم ونظارگر به صبح فردا.....در اين كلبه بي آلايش  كه در آن جز كوزهايي پر از مي ناب ؛ رمق ديگري نيست ساده و ساكت مي نگرم به سبزه اي كه روزي ازخاك من خواهد رست....

 وچشمان من خاك كوي ياران ودلباختگان اسير خواهد شد........

.....مي گذرد با جفا ....مي گذرد....

شايد قصاص عاشقان همين است...

کاش می شد لحظه ای پرواز کرد

کاش می شد لحظه ای پرواز کرد

 

حرفهای تازه را آغاز کرد

 

 

کاش می شد خالی از تشویش بود

 

برگ سبزی تحفه درویش بود

 

 

کاش تا دل می گرفت و می شکست

 

عشق می آمد کنارش می نشست

 

 

کاش با هر دل دلی پیوند داشت

 

هر نگاهی یک سبد لبخند داشت

 

گلهای کاغذی

گلهای کاغذی

من از تو و برای تو میگویم ...ای عشق!

نسیمی برای بودن.....

 

شب است و  پنجره عمر در حال خواندن قصيده اي است براي طلوع.....

پس از مدتها آرام گرفته بودم......

طوفان اندوه پايان يافته بود......و دشت افكارم خيسه خيس ....

بوي شبنم باز افسونم مي كنم......تا باز گردم به دشت آرزوها.....دشت هميشه طوفاني....

هواي چيدن گل دارم و از خار نمي ترسم....

مي گشايم دست ها را.....مي چينم گلي .....و ورق مي زنم ديروز را....

شايد دفتري هستم پر از خاطراتي دور....

و دستهايم نقاشي براي صحفه ها....

ايمان......

آه كه چه انشايي دارد اين واژه جادويي.....

همان نسيمي معطريست  كه مي وزد بر برگهاي سبز و غبار گرفته ديروز...

نسيمي كه ؛ من را ورق مي زند براي بوييدن نسيم صبحگاه فردا.....

 

رسوا

رسوا

 

اين وادي كجاست كه در آن ديوانه عاقل  مي شود...

ومست هوشيار...

لعل وياقوت دلم اسير است در افسون رنگ بهار كه در كمان

ابروان الهه ناز رقصان است ودل گداز...

سكوت دل را در مرگ مي توان ديد وناله عاشق را در لابه لاي

لحظه هاي شب...

قلبم با يادت پر كشيد....و سكوتم با نامت فواره زد...

ناله ام بي كس است... كو آوازي..كو شانه اي براي فرياد...

باورم كن نازنينم...

 بي گناهم در اين رسوايي...

گمشده

گمشده

 

خيره به آسمان شدم شايد بيابمش ....نبود

چونكه آسمان به مهماني مرغان سبك بال رفته بود.....

به آنسوي غروب رفتم شايد كه باشد اما نديدمش...

چونكه آفتاب طلوعي ديگري بود براي دلي ديگر....

به دشتي  رفتم شايدكه آنجا باشد اما نبود....

چونكه دشت مي رقصيد با ترانه باران....

به دريا رفتم ...نبود....

چونكه دريا با هلهله موجها رقصان بود .....

راهي صحرا شدم.....نبود...چونكه صحرا با زوزه باد هم صدا بود...

به جنگل رفتم اما كسي نگاهم نكرد....چونكه جنگل ميخانه بلبلان بود و مطرب عاشقان....

خداوندا كليد اين دل كجاست....

آرام  به كلبه ام برگشتم.....پنجره را گشودم و نشستم......

به يكباره دلم آرام گرفت....كجا بود گمشده ام...؟

همه جا را نگريستم...شايد ببينمش.....شايد بيابمش.....اما نديدم...

ناگه ........گرمايي يافتم برگونه ها............

آه خداوندا....يافتمش ... چه خوش مي باريد....

بي ادعا....بي صدا.......

نور

 

نور

 

در صبورستان در سرزمين نگاهها ؛من در تنگنا هاي كوچه پس كوچه ها به دنبال سايه

پرندگان به اين سو وآن سو مي روم ؛به دنبال نوري از عمق وجود...

صداي او در بين گل و بادهاي بي پايان دشت؛ آواز سبز را براي همه خواند ومن ناشنوا به دنبال جاده براي وادار كردن قلبم براي تپيدن ..

خورشيد در انتظار غروب نظارگر دوردست است وكوهها به دنبال پناه دادن به خورشيدومن..

  هنوزم به دنبال سايه خود...

آشنايم در آسمانها ستارگان را جلا مي دهد ومن در اعماق تاريك خيال به دنبال او..

روز نو با خورشيد قديمي با همان درخشش با شكوه آغاز ميشود وامروزم همان ديروز گذشته...

در كوير به ناچار براي خود جاده اي به سوي تاكستان مي سازم كه پر از ياقوتهاي سرخ است

ولي  افسوس سرابي بيش نيست....

گرماي كويري نقوش پله اي خود را برچهره صحرا حك مي كنند ومن با قدمهاي خسته ام به سوي همان سرابها....

خستگي چشمهايم را مي سوزاند ومن به دنبال جاده گم شده همچنان آواره...

باز شب مي شود ...خلوت است  ....آسمان نظارگر من و من لرزان وشرمسار .....

در لحظه هاي شرمساري ؛زمين  را مي نگرم كه در اين لحظه ها همدم خوبيست..

من به دنبال بيراهه ها بودم ونا اميد .....اشكهايم تنها چيزي بود كه جرات

نشان دادن خود را داشتند .....

نسيمي خنك و پر عطر هوشيارم مي كند ..

صداي مؤذن گوشهايم را بيدار مي كند ....او در اين نزديكي بود در آن حجم نور در كنار من..

 ومن در جستجوي او  در ميان سراب ها ..اما او كنارم بود ....

نيروي عشق

نيروي عشق

 

 

مگذار كه رعشق ، به عادتِ دوست داشتن تبديل شود !

 نيرو

مگذار كه حتي آب دادنِ گلهاي باغچه ، به عادتِ آب دادنِ گلهاي باغچه بدل شود !

 

عشق ، عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتنِ ديگري نيست ، پيوسته نو كردنِ خواستني ست كه خود پيوسته ، خواهانِ نو شدن است و ديگرگون شدن.

 

تازگي ، ذاتِ عشق است و طراوت ، بافتِ عشق . چگونه مي شود تازگي و طراوت را از عشق گرفت  و عشق  همچنان عشق بماند ؟

 

عشق، تن به فراموشي نمي سپارد ، مگر يك بار براي هميشه .

 

جامِ بلور ، تنها يك بار مي شكند . ميتوان شكسته اش را ، تكه هايش را ، نگه داشت . اما شكسته هاي جام ،آن تكه هاي تيزِ برَنده ، ديگر جام نيست .

 

احتياط بايد كرد . همه چيز كهنه ميشود و اگر كمي كوتاهي كنيم ، عشق نيز .

 

بهانه ها جاي حسِ عاشقانه را خوب مي گيرند......................

هر آنچه که هستي ، بهترين باش،  

هر آنچه که هستي ، بهترين باش، 

 

اگر نميتواني بلوطي بر فراز تپه اي باشي

 

بوته اي در دامنه اي باش.

 

ولي بهترين بوته اي باش که در کناره راه ميرويد.

 

اگر نميتواني بوته اي باشي ، علف کوچکي باش.

 

چشم انداز کنار شاهراهي را شادمانه تر کن.

 

اگر نميتواني نهنگ باشي ، فقط يک ماهي کوچک باش.

 

ولي بازيگوش ترين ماهي درياچه باش.

 

همه ما را که ناخدا نميکنند ، ملوان هم ميتوان بود.

 

در اين دنيا براي همه ما کاري هست .

 

کارهاي بزرگ ، کارهاي کمي کوچک .

 

و آنچه که وظيفه ماست ، چندان دور از دسترس نيست.

 

اگر نمتواني شاهراه باشي ، کوره راه باش.

 

اگر نميتواني خورشيد باشي ، ستاره باش.

 

بابردن و باختن ، اندازه ات نميگيرند.

 

هر آنچه که هستي ، بهترين باش.

هر چي آرزوي خوبه مال تو

هر چي آرزوي خوبه مال تو

 

هر چي که خاطره داريم مال من

 

اين روزاي عاشقونه مال تو

 

اين شباي بيقراري مال من

 

منمو حسرت باتو ما شدن

 

توي و بدون من رها شدن

 

آخر غربت دنياس مگه نه

 

اول دو راهي آشنا شدن

 

تو نگاه آخر تو آسمون خونه نشين بود

 

دلتو شکسته بودن

 

همه ي قصه همين بود

 

مي تونستم با تو باشم

 

مثل سايه مثل رويا

 

اما بي تابم ُ بي تو

 

 

مثل تو تنهاي تنها .....

وداع.....

وداع.....

 

اگر آنسوي آسمان لانه ايست براي تو ...ونام تو نسيم زندگي براي من...

اگر درياي پرخروش راه هر روز من است براي رسيدن به تو....و چشمانت ستاره

هر شبم براي بيداري.....

اگر  سكوتم ترانه ايست براي تو.....و يادت رود سرد و بي صدايي براي  من....

اگر چهره ام برگ خزانيست براي تو.....و قدمهاي تو نبضي براي رگهاي من.....

اگر باد مطربيست براي تو ....ونگاهت رؤيايي براي من........

اگرخورشيد آيينه ايست براي تو......وچشمانت چراغي براي من....

مي سپارمت به باد.... به خيالي كه  دل به آن سپرده بودم...

 به طلوعي كه با آواز قناريان به خاطره ها پيوست و رفت.....

 به غرو بي كه پرواز  را با خود به ياد ها سپرد وفراموش شد.....

به شبي كه بي تو پاياني نداشت....

 به غروري كه همچون شيشه عمر عشق شكست وآواره شد.....

به آواز برگهاي خزان....به باله خسته فرشتگان.....

 

بوي باران بوي سبزه  بوي خاك

بوي باران بوي سبزه  بوي خاك

 

 

شاخه هاي شسته باران خورده پاك

 

آسمان ابي و ابر سپيد

 

برگهاي سبز بيد

 

عطر نرگس رقص باد

 

نغمه شوق پرستوهاي شاد

 

خلوت گرم كبوترهاي مست ....

 

 

نرم نرمك مي رسد اينك بهار . خوش به حال روزگار

 

خوش به حال چشمه ها و دشت ها

 

خوش به حال دانه ها و سبزه ها

 

خوش به حال غنچههاي نيمه باز

 

خوش به حال دختر ميخك كه ميخندد به ناز

 

خوش به حال جام لبريز از شراب

 

خوش به حال آفتاب

 

 

اي دل من گرچه در اين روزگار

 

جامه رنگين نمي پوشي به كام

 

باده رنگين نمي بيني به جام

 

نقل و سبزه در ميان سفره نيست

 

جامت از آن ميكه مي بايد تهي است

 

اي دريغ از تو اگر چون گل نرقصي با نسيم

 

اي دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

 

اي دريغ از ما اگر كامي نگيريم از بهار

 

 

گر نكوبي شيشه غم را به سنگ

 

هفت رنگش مي شود هفتاد رنگ

پرنده مهاجر

پرنده مهاجر

اين پرنده مهاجر  

هميشه عاشق پرواز

 حالا با بالی شکسته

می خونه چه  

غمگين آواز

  توی يک هجرت جمعی

 دست بی رحمی صياد

اونو از جفتش جدا کرد

 با تنها  يی آشنا کرد

 

 نجوای دو جفت عاشق

 زیر شاخه های تنها

 شعری عاشقانه بود

 

صدای قشنگ بالش

 تو فضای بی کرانه

 بهترین ترانه بود

حالا تنها حالا خسته

  با دلی از غم شکسته

  بی صدا تر از همیشه

  با خودش

تنها نشسته

 با صدای غم گرفتش

  شعر تنهای می خونه

سوز غمگین صداشو

 اونی که تنهاست می دونه

این پرنده مهاجر........

باز یادت در ضمیرم جان گرفت

 

باز یادت در ضمیرم جان گرفت

اشک راه کوچه ی باران گرفت

گریه ها صد بغض را در من شکست

صبر هم بی تو ره طغیان گرفت

با تو دل از پنجره سرشار بود

بی تو بوی غربت زندان گرفت

مرهمی از وصل بر زخمم گذار

جنگل جان آتش از هجران گرفت

همچو جان شعله در چنگ نسیم

بی قراری را زمن نتوان گرفت

هر که سر در پای عشقت باخته ست

عاقبت در کوی تو سامان گرفت

خدایا ! تنها تو می دانی تا چه وقت

اشک دیدگان تار مان ، باید

پیمانه کش نرگس شهلای او باشد !

بیقراری مان را پایان بخش !

ألی مَتی أحارُفیک ؟

آرزوی من....

آرزوی من....

 

هنگام تماشاي شادي پرستوهاي مهاجر كه صداي پر  نشاط

آنهادر اعماق ذهن سردم طنين انداز مي شود ... پرنده بودن

وپرواز آرزوي من است...

هنگامي كه درختان سايه سنگين و سرد خود را برروي كوچه باغهاي

قديمي پهن مي كنند وبلبلان آواز خود را به برگهاي سبز وآرام آنان هديه مي كنند..

تابرگها مستانه برقصند وبخندند........  سبز بودن آرزوي من است.....

هنگامي كه به رودخانه پهن وبي صدا مي نگرم كه سنگهاي سخت را با

متانت خود صاف كرده وبا طراوت خود گرماي پاهاي خسته مرا التيام مي بخشند..

 رود بودن و به دريا رسيدن آرزوي من است...

هنگامي كه مورها را نگاه مي كنم كه اميد به لانه رسيدن در آنان تمامي ندارد

رفتن و نترسيدن آرزوي من است...

هنگامي كه به شقايقي مي نگرم كه در پشت آن تنه پير آرام گرفته

و نغمه اي مي خواند سرشار از شوق عشق...

 بودن وعشق آرزوي من است....

 

I LOVE YOU

 

I LOVE YOU

I love you, and your ways,
i love those nights and those days.

I love your words and your voice,
i love your bikes, and your toys.

I love your eyes, and your stare,
I love your lips and your hair.

I love the way you sing and talk,
I love the way you run and walk.

I love the way you dress, and look,
I love the way my breath you took.

I love our friendship, and our memories,
I love when we go together to moodys, and going to emery's.

I love how you stare at me, into my eyes,
I love the way you speak truth, as well as lies.

I love your body, and your mind,
I love your front, and your behind.

I love your laugh, and your little giggle,
I love your dance, and your little wiggle.

I love you, and everything about you,
I love you, yes, yes, i do!

 

دوست دارم ازشما بگم ببخشيدا... جسارتِ

دوست دارم ازشما بگم ببخشيدا... جسارتِ

                                                  اگه بگم شما گُليد که مايه ي خجالتِ

يک بسته ناقابله پيشکشِ چشماهای شماست

                                                  پس می دونستيد می دونم دل مثل کارت دعوتِ

منتظرِيه فرصتم حضوری خدمت برسم

                                                   خيلی ببخشيدا... ولی سرشما کِی خلوتِ

قراربودش که من ديگه عاشقِ هيچ کسی نَشم

                                                     نمی دونم اسمش چيه يا وسوسَس يا قسمتِ

راحت بگم اون دلی که خودش يه روزی خونه بود

                                                     چِشش به دنبال شماست منتظرِ مرمتِ

تصورش خوب مشکلِ که ما کنار هم باشيم

                                                      نمی رسيم به هم ديگه تلخِ ولی حقيقتِ

 

يه چيزی قلب عاشق و بدجوری آتيش می زنه معلومِ بودن پای عشق قشنگترين جسارتِ   

خونه ما تا خونتون اونقدرا دورنيست نازنين، مشکل درد من فقط نداشتن سعادتِ

يه شب نمی دونم چی شد رد شدی ازتو خواب من از اون به بد می گم خوابم يه جور عبادتِ

 

خلاصه دوست دارم بيام حضوری صحبت بکنيم

                                                          هر روزی که شما بگيد هر زمونی که فرصتِ

 

اگه خدا نخواست بيام واسه هميشه پيشتون

يه دونه عكس بهم بديد اگرچه كلي زحمتِ

اگرچه كلي زحمتِ