نور
در صبورستان در سرزمين نگاهها ؛من در تنگنا هاي كوچه پس كوچه ها به دنبال سايه
پرندگان به اين سو وآن سو مي روم ؛به دنبال نوري از عمق وجود...
صداي او در بين گل و بادهاي بي پايان دشت؛ آواز سبز را براي همه خواند ومن ناشنوا به دنبال جاده براي وادار كردن قلبم براي تپيدن ..
خورشيد در انتظار غروب نظارگر دوردست است وكوهها به دنبال پناه دادن به خورشيدومن..
هنوزم به دنبال سايه خود...
آشنايم در آسمانها ستارگان را جلا مي دهد ومن در اعماق تاريك خيال به دنبال او..
روز نو با خورشيد قديمي با همان درخشش با شكوه آغاز ميشود وامروزم همان ديروز گذشته...
در كوير به ناچار براي خود جاده اي به سوي تاكستان مي سازم كه پر از ياقوتهاي سرخ است
ولي افسوس سرابي بيش نيست....
گرماي كويري نقوش پله اي خود را برچهره صحرا حك مي كنند ومن با قدمهاي خسته ام به سوي همان سرابها....
خستگي چشمهايم را مي سوزاند ومن به دنبال جاده گم شده همچنان آواره...
باز شب مي شود ...خلوت است ....آسمان نظارگر من و من لرزان وشرمسار .....
در لحظه هاي شرمساري ؛زمين را مي نگرم كه در اين لحظه ها همدم خوبيست..
من به دنبال بيراهه ها بودم ونا اميد .....اشكهايم تنها چيزي بود كه جرات
نشان دادن خود را داشتند .....
نسيمي خنك و پر عطر هوشيارم مي كند ..
صداي مؤذن گوشهايم را بيدار مي كند ....او در اين نزديكي بود در آن حجم نور در كنار من..
ومن در جستجوي او در ميان سراب ها ..اما او كنارم بود ....