منفعت و مصلحت در شعر شاعران:

 

ور به كس رغبت ندارى برگذر زو برحقى


كاندرو يك نفع بينى و كدورت صد هزار.

 

انورى ابيوردى

 

مردمى را نشود هيچ حجابى مانع


سُرمه خاموش نسازد نظر گويا را

 

ديدن عيب به هم مى‏شكند شاخ غرور


مصلحت نيست كه طاووس بپوشد پا را.

 

صائب تبريزى

 

عنان مصلحت در عشق مى‏بايد رها كردن


ندارد حاصلى در بحرِ بى‏ساحلْ شنا كردن.

 

صائب

 

ما صلاح خويشتن در بى‏نوايى ديده‏ايم


هر كسى گو مصلحت بينند كار خويش را.

 

سعدى شيرازى

 

عجب از لطف تو اى گل كه نِشستى با خار


ظاهراً مصلحت وقت، در آن مى‏بينى

 

صبر بر جور رقيبت چه كنم گر نكنم؟


عاشقان را نبُود چاره بجز مسكينى!

 

حافظ شيرازى

 

گر به نفع دگران كار كنى


خويش را زُبده اخيار كنى

 

ور كُنى سود خود از رنج‏طلب


شُهره گردى به يكى گنج‏طلب .

 

ملك الشعراى بهار

 

اى بسا در گور خفته خاكوار


بِهْ ز صد احيا به نفع و انتشار.

 

مولوى

 

مصلحت توست زبانْ زيرِ كام


تيغ، پسنديده بود در نيام.

 

نظامى گنجوى

 

اگر جهان، همه دشمن شوند باكى نيست


مرا ز غير چه انديشه، چون تو را دارم؟

 

مرا كه روز و شب انديشه تو بايد كرد


نظر به مصلحت كار خود كجا دارم؟

 

اوحدى مراغه‏اى

 

مصلحتْ اين است كز رويش نپوشم چشم شوق


كز جهان پوشيد چشم مصلحت بين مرا.

 

فروغى بسطامى

 

مگسل از ما ناتوانان كز براى مصلحت


رشته را هم گوهرِ سيراب مى‏آرد به چشم.

 

صائب

 

عالم خاك بُود منتظم از پست و بلند


مصلحت نيست دَه انگشت برابر باشد.

 

صائب

 

دلبر، آسايش ما مصلحتِ وقت نديد


ور نه از جانب ما دل‏نگرانى دانست.

 

حافظ

 

هيچ خردمند نپرسد ز مست


مصلحت مردم هشيار را.

 

پروين اعتصامى

 

سودمندند همه خلق جهان را چو شكر


جان من باده‏فروشان كه به طبعِ شكرند

 

از شكر، نفع همى گيرد بيمار و درست


دشمن و دوست از ايشان همه مى نفعگرند.

 

ناصرخسرو قباديانى

 

چون خاك باش در همه احوال، بردبار


تا چون هوات بر همه كس قادرى بود

 

چون آب، نفع خويش به هر كس همى رسان


تا همچو آتشت ز جهان برترى بود.

 

سنايى غزنوى

 

چو پاى از جاده بيرون شد، چه نفع از رفتن راهم


چو كار از دست، بيرون شد، چه سود از دادن پندم؟

 

سعدى

 

گر دلت نشكفته بود از گريه پر درد من


سر فرو بردن چو گُل در جيب و خنديدن چه بود؟

 

گرنه مرگ من به كام دشمنان مى‏خواستى


بهر قتلم با رقيب، آن مصلحت ديدن چه بود؟

 

محتشم كاشانى

 

از ته دل بر تو گر دشوار باشد دوستى


از براى مصلحت، لطف زبانى يادگير!

 

صائب

 

مصلحت نيست كه از پرده برون افتد راز


ور نه در مجلس رندان خبرى نيست كه نيست.

 

حافظ

 

چون مصلحت‏انديشى، دور است ز درويشى


هم سينه پُر از آتش، هم ديده پرآبْ اولى‏.

 

حافظ

 

نكويى گرچه با ناكس نشايد


براى مصلحت، گه‏گه ببايد

 

سگ درّنده چون دندان كُنَد تيز


تو در حال، استخوانى پيش او ريز

 

به عرف اندر جهان از سگ بَتَر نيست


نگويى با وى از حكمت به در نيست

 

كه گر سنگش زنى، جنگ آزمايد


ورش تيمار دارى، گلّه پايد.

 

سعدى

 

سنگى و گياهى كه در آن خاصيتى هست


از آدمى‏اى بِهْ كه در او منفعتى نيست

 

درويش، تو در مصلحت خويش ندانى


خوش باش! گرت نيست كه بى‏مصلحتى نيست.

 

سعدى

 

ميان بحر، به ياد گُهر، توان رفتن


هواى زهر به شوق شكر، توان كردن

 

بهاى بوسه او نقد جان، توان دادن


هزار نفع، پى اين ضرر، توان كردن.

 

فروغى

 

در ره نفع خود كند خدمت


خدمت خلق، يك قلم نكند.

 

بهار

 

عمر و مال اندر سرِ كار عمارت كرده‏اى


اين عمارت‏ها كه سر دارد به ويرانى چه سود؟

 

چون بخواهى رفت زود از قيصر و قصرت چه نفع؟


چون نخواهى ماند و دير، از خانه و خانى چه سود؟

 

اوحدى

 

منافع‏رسان در زمين دير مانَد


بس است اين يك آيت، دليل دَوامت

 

چو از توست نفع مُقيمان عالم


در او تا مقيم است، باشد مُقامت.

 

انورى

 

همچو ايّوب از براى مصلحت


دست در صبر و بلا خواهم زدن

 

بر لب درياى قهر از بوى لطف


بانگ بر خوف و رجا خواهم زدن.

 

سنايى

 

مصلحت نيست ز شيرين‏سخنان خاموشى


زنگ، آيينه بُوَد، طوطى اگر لال شود.

 

صائب

 

دانى از دولت وَصلت چه طلب دارم؟ هيچ!


ياد تو مصلحت خويش ببُرد از يادم.

 

سعدى

 

اگر نفع كس در نهاد تو نيست


چنين جوهر و سنگ خارا يكى است

 

غلط گفتم - اى يار شايسته خوى -


كه نفع است در آهن و سنگ و روى

 

چنين آدمى مُرده بِهْ، ننگ را


كه بر وى فضيلت بود سنگ را.

 

سعدى

 

تا كى توان به مصلحت عقل، كاركرد؟


يك چند هم به مصلحت عشق، كار كن

 

حُسن ازل به قدر صفا جلوه مى‏كند


تا ممكن است، آينه را بى‏غبار كن!

 

صائب

 

چون بر سر شغل و كام باشى


مى‏كوش كه نيك‏نام باشى

 

در هر چه تو را شمار باشد


آن كن كه صلاح كار باشد.

 

اميرخسرو دهلوى

 

گاه باشد كه مروّت ندهد رخصت جور


چون بُود مصلحت ناز، همان بايد كرد.

 

وحشى بافقى

 

اى دل اندر راه عشق و عاشقى هشيار باش!


عقل را يكسو نِهْ و مر يار خود را يار باش

 

يا به سان بلبل و قُمرى، همه گفتار شو


يا چنانْ چون باز و شاهين، سربه‏سر، كردار باش

 

يا بيا كن دل ز خون چون ناز و نفع خلق شو


ورنه رخ را رنگ ده، بى‏نفع، چون گلنار باش!

 

سنايى

 

از اختران كه همه سرنگون كنند غروب


چه سعد باشد و نحس و چه نفع باشد و ضَر

 

تو اى برادر، خود را مَيَفكن از ره راست


ز چرخ و اختر، هرگز نه خيردان و نه شر!

 

مسعود سعد سلمان

 

بر آن دارم - اى مصلحت‏خواه من -


كه باشد سوى مصلحت، راهِ من

 

رهى پيش‏آور كه فرجام كار


تو خشنود باشى و من رستگار.

 

نظامى

 

روشنى چشم من، روى نكو ديدن است


مصلحت كار من، كار به جا كردن است.

 

فروغى

 

طامع نكند مصلحت خويش فراموش


لقمه به مَثَل، گم نكند راه دهان را.

 

بهار

 

مرو - اى دوست - كه ما بى‏تو نخواهيم نشست


مَبُر - اى يار - كه ما از تو نخواهيم بُريد

 

از تو با مصلحت خويش نمى‏پردازيم


كه مُحال است كه در خود نگرد هر كه تو ديد!

 

سعدى

 

كسى كه در سر او چشم مصلحت‏بين است


بجز رخ تو نبيند كه مصلحت، اين است.

 

فروغى

 

نفع و ضَر و خير و شر از كارهاى مردم است


پس تو چون بى‏نفع و خيرى، بل همه شرى و ضر!

 

ناصر خسرو

 

چند براى دل خود؟ چند هواى دل خود؟


چند رضاى دل خود؟ مصلحت يار ببين!

 

اوحدى

 

در ميان يوسف و يعقوب اگر گفتى رَوَد


عاقلان دانند كان گفتار، نَبْود معتبر

 

در ميان دوستان، گه جنگ باشد، گاهْ صلح


در مزاج اختران، گه نفع باشد، گاه ضَر.

 

سنايى

 

گر مدحى از ابناى بشر مى‏گويم


نه چون دگران به طَمْع زر مى‏گويم

 

آنان پى جلب نفع گويند مَديح


من مدح، پىِ دفع ضرر مى‏گويم.

 

بهار

 

باران بى‏محل ندهد نفع، كشت را


در وقت پيرى، اشك ندامت چه مى‏كند؟

 

صائب

 

به تركِ خدمت پير مغان نخواهم گشت


چرا كه مصلحت خود در آن نمى‏بينم.

 

حافظ

 

ننهد پاى تا نبيند جاى


هر كه را چشم مصلحت‏بين است.

 

سعدى

 

رند عالم‏سوز را با مصلحت‏بينى چه كار؟


كار مُلك است آن كه تدبير و تأمل بايدش.

 

حافظ

 

 

 

منفعت و مصلحت در گفتار بزرگان و مَثَل‏هاى ملل:

 

منفعت و مصلحت در گفتار بزرگان و مَثَلهاى ملل:


كتاب خوب، بهترين رفيق است؛ زيرا بوقلمون صفت نيست.

مارتين لوتر


دادن يك لذّت آنى در مقابل يك لذّت هميشگى، زيان است.

فخر رازى


آزادمردان، به واسطه عدم توجه به تحصيل مال يا جمع آن، غالباً بىچيزند.

دهخدا


گاهى اوقات، صلاح ما در اين است كه به مقصود نرسيم؛ زيرا مقصود براى ما ضرر دارد.

هانرى مور


جنگ خونين، متضمّن هيچگونه سودى نيست.

لامارتين


فايدهاى كه عاقل از دشمنانش مىبَرد، بيش از سودى است كه نادان از دوستانش مىبَرد.

ابومسلم خراسانى


يك دوست خوب، به اندازه صد قوم و خويش ارزش دارد.

مَثَل فرانسوى


انديشه پليد، تنها به دارنده آن زيان مىرساند؛ ولى سخنان ناهنجار، به همه شنوندگانْ آسيب مىرساند.

مُنتِسكيو


تا از رودخانه بيرون نيامدهاى، سر به سر تمساح مگذار!

مَثَل افريقايى


به رعيتِ ضعيف، رحم كن، تا از دشمنِ قوى صدمه نبينى.

سعدى


هيچ چيز براى مصلحت عامه، بهتر از زمامدارِ صالح نيست.

ارسطو


عده كمى از مردم، سرزنشهاى مفيد را به تعريفهاى خائنانه كه از ايشان به عمل مىآيد، ترجيح مىدهند.

دِيْل كارْنگى


براى درك خوشبختى، به همان اندازه هم بايد احساس رنج كرد.

آلن وايت


قبل از تصميم گرفتن به كارى، قضايا را به محكمه وجدان، تسليم نماييد.

منتسكيو


حقيقت تلخ، بهتر از يك دروغ شيرين است.

مَثَل افريقايى


تمام طلاهاى دنيا، به قدرِ يك فضيلت، ارزش ندارد.

افلاطون


باغبان به خاطر يك گل رُز، نوكر هزار گل مىشود.

مَثَل تُركى


عشق، بهترين مميّز خير و صلاح در زندگانى است.

اسمايْلز


زندگى، جز فريفتنِ ما، سوداى ديگرى ندارد.

ناظرزاده كرمانى


انسان عاقل و هوشيار، از تجربيات ديگران استفاده مىكند.

جان لوبوك آويبورى


هيچ مبارزه و پيروزىاى پرافتخارتر و پرسودتر از اين نيست كه مغلوب و محكومِ عقل باشيم.

محمّد حجازى


هر دانشى كه بدانى، روزى به كار آيد.

قابوس وُشمگير


كسى كه از باران، فرار كرده باشد، به زيرِ ناودان پناهنده نمىشود.

مَثَل عربى


بهتر است دو بار سؤال كنى تا اين كه يك بار، راهِ اشتباه بروى.

مَثَل آلمانى


هرچه از عمرم مىگذرد، بيشتر احساس مىكنم كه آنچه را كه براى خود، خوب مىپنداشتم، برايم خوب نيست.

اُسكار وايْلد


يك لحظه زندگى كردن، ارزندهتر از هزار سكّه طلاست.

مَثَل افريقايى


از هر ابلهى مىتوان چيزى آموخت.

محمد حجازى


خوشبخت، آن است كه از زندگى ديگران عبرت بياموزد.

جواد فاضل


عاقل از بدگويىهايى كه از او مىشود، استفاده مىكند.

ژرژ بانه


دنيا خيلى پير است. ما بايد از تجربه اين پير، استفاده كنيم.

ناپلئون


هر روزى كه مىگذرد، درسى از خوبى و بدى به ما مىدهد.

اسمايلز


نانِ خود خوردن و نشستن، بِه كه كمر زرين به خدمت بستن.

سعدى


زمان، براى كسى كه مىتواند صبر كند، هر درى را مىگشايد.

مَثَل چينى


قناعت و خوشبينى، پُرسودترين سرمايههايىاند كه مىتوان براى فرزندان گذاشت.

محمد حجازى


براى ثروتمند شدن، داشتنِ راه درآمد، كافى نيست؛ بايد راه خرج كردن آن را هم به خوبى دانست.

فرانكلين


بر نيكى كردن، پشيمان مباش كه جَزاى نيكى و بدى، هر دو - در اين جهان و در آن جهان - به تو برسد.

قابوس وشمگير


هر كس به دنبال خيرِ ديگران باشد، سعادت خويش را به دست آوَرَد.

افلاطون


كارى كه فقط سودِ شخصى در آن است، شرافتمندانه نيست.

تولْستوى


بسيارى از افراد، به خاطر يك استخوان، خود را به سگ تبديل مىكنند.

مَثَل سوئدى


از يك حرفْ گذشتن، گاهى به همان اندازه فداكارى است كه سينه پيش گلوله سپر كردن.

محمد حجازى


براى يك بار هم كه شده، گذشت كنيد تا بدانيد كه چه مزه خوشى دارد و چگونه دشوارىها را آسان مىسازد.

آندره موروا


فداكارىِ بدون چشمداشت، آخرين درجه فضيلت انسانى است.

لوفرى


جوانمرد، براى نام مىميرد و ناجوانمرد براى نان.

مَثَل فارسى


يا دُرست حرف بزن يا عاقلانه سكوت كن!

ژرژ هربرت


اگر مىخواهى رازى را از دشمنانْ پنهان بدارى، آن را هرگز بر دوستانت فاش مكن.

فرانكلين


يك بَخيه به موقع، انسان را از نُه بَخيه بعدى نجات مىدهد.

ابوالعلا


خود را قربانى كنيم، بهتر است كه ديگران را.

گاندى


انسان هرچه كمتر سخن گويد، بهتر به سر و سامان مىرسد.

لائوتسه


بزرگى در آن است كه كسى بتواند آسايش خود را و خواهش طبع خويش را فداى ديگران كند.

سعيد نفيسى


با افزايش جهلِ انسان، احساساتِ مصروف در نفعِ شخصى شديدتر مىگردد.

كونشتان


كسى كه به نفعِ تو دروغ بگويد، مطمئناً به ضررِ تو هم دروغ خواهد گفت.

مَثَل افريقايى


اگر محاسنِ دشمنانِ خود را بر زبان برانيم، بهتر از آن است كه عيبهاى دوستان را بگوييم.

جان لوبوك آويبورى


فرق است ميان مدح و ثنايى كه از قلب پاك برمىخيزد، با چاپلوسى و تملّقى كه سرمايه فساد است.

ديْل كارْنگى


هر كه خود را بيشتر مىخواهد، بيشتر رنج مىبرد.

تااونه كينگ